
من گل آواز بر لب مرده ام
برگ خشکی از خزان پا خورده ام
چون قناری در سکوت زرد باغ
رنگ خواندن را ز خاطر برده ام
میرسد هر دم به نو زخمی زراه
تا به هم ریزد ُ دل افسرده ام
گو ببارد یا نبارد آسمان
من همان نیلوفر پژمرده ام
غیر تلخی حاصل عمرم نبود
زخم عالم میکشم بر گرده ام
شوکران وحشت واندوه بود
در جوانیُ گر شرابی خورده ام
