تبليغاتX
"مدرن ها"

 وداع

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
 ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
                                                                                               فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2 توسط محمد |

گلايل را دوست دارم

به خاطر قلبش

كه از پس برگ‌هاي لطيفش پيداست.

 

دل آدمي پيدا نيست

و سرانگشتانت را سياه مي‌كند چون گردو

اگر بگشائي

و ببيني.

                                                                                                   شمس لنگرودي

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 5 توسط محمد |

 

 

رسالت

 

 

 در کافی شاپِ توی رسالت نشسته بود.

تردید داشت،غرق خجالت نشسته بود.

 

[پاشم کجا برم؟ بزنم زیر حرفهام؟]

بر روی میز گرد رذالت نشسته بود.

 

[یا با تمام حرف و حدیثا بجنگم و...گور بابای هرچی دخالت]

نشسته بود

 

"گلدختری و روسری سبز راه راه

آنهم..."

ولی نه!

گوشه ی عزلت نشسته بود

 

دستش به دسته ی چمدان خورد؟

نه نخورد!

گلدختری به شوق وصالت نشسته بود

 

[حتی اگر سرم برود،من، زن توام]

عاقد برای ثبت وکالت نشسته بود...

 

دوشیزه ی مکرمه،آیا به من وکا...لت می دهید تا که شما را به عقدِ دا...]

 

...دِ دائم و کنیزی آقا در آورم؟

یا نه!

[به شکل یک زن تنها در آورم؟

 

یا فرم کلی غزلی که شکسته شد

در عرض چند ثانیه از پا درآورم

 

شاید غزل سرودن من اتفاقی است

قسمت شد عاقبت سراز اینجا درآورم

 

بعدم بیایم و بنشینم که دخترک

یک بار گل بچیند و من تا درآورم↓

 

از جیب مخفی کت خود،سکه ی طلا

دختر خیال کرد ، مبادا درآورم↓

 

سیگار را که بوی مکافات می دهد

حتی اگر وینیسـ...؟

 نه!

مگنا درآورم.

 

تا حلقه حلقه دود شوم توی دستهات

و عکس فرضی زن خود را در آورم

 

عکسی که توی حجم خودش پا به ماه شد

بر بستر سفید کسالت نشسته بود.

 

با درد توی فقر خودش آه می کشید

قنداقه ای بدون اصالت؟

 نشسته بود↓

 

در کافی شاپ،پشت همان میز فرض کن

بر مسندش سخنگوی دولت نشسته بود.

 

ــ[ما نفت را به سفره ی مردم می آوریم]ــ

با وعده ی <<سهام عدالت>> نشسته بود.

 

کم کم غزل روایت من شکل می گرفت

که خط مبهمی به خیالت نشسته بود.

 

فنجان قهوه ای که نخوردیم،سرد شد

مردی هنوز توی رسالت نشسته بود...

                                                                                    محمد سلطانی 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 4 توسط محمد |

 دكتر كديور در سخنان خود ضمن تسليت درگذشت اكبر محمدي به خانواده او ‏ دانشجويان و ملت ايران گفت : همانگونه كه كشتار مردم در فلسطين امري عادي است ، از بين رفتن شهروندان سياسي در زندان هاي ما چندان امر دور از انتظاري نيست . وي همچنين نرخ جان انسانها را نشان توسعه يافتگي يك كشور دانست و از حكومت مردان پرسيد :‌ آيا حكومت براي جان مخالفان خود ارزشي قايل است ؟ وي گفت : براي مثال اسرائيل مخالفان فلسطيني خود را مي كشد و ككش هم نمي گزد وي افزود : رژيم هايي كه مانند اسراييل مخالفان خود را مي كشند از همان ارزش انساني برخوردار اند كه اسراييل برخوردار است .

كديور با اشاره به نقش مهم زندان در كشورهاي توسعه نيافته و لزوم نظارت بر آنها گفت : اگر كسي به اولا به اعدام محكوم شده باشد و سپس با عفو ملوكانه به 15 سال زندان محكوم شده باشد و 7-8 سال هم در زندان باشد در اين شرايط اگر اعتراضي داشته باشد ، چه بايد بكند ؟ وي همچنين گفت : بابي ساندز سرنوشتي مشابه با اكبر محمدي داشت ، در زمان فوت بابي ساندز جمهوري اسلامي واكنش نشان داد ، آما آيا حاضر است يك كوچه يا خيابان را به نام محمدي بگذارند . كديور گفت : نام محمدي در تاريخ مي ماند و به عنوان كشته فاجعه 18 تير در تاريخ ايران مي ماند .

كديور با اشاره به واقعه درآوردن زيور از پاي دختر يهودي در حكومت علي (ع) گفت :‌ امروز بايد از مدعيان جانشيني علي پرسيد آيا حاضريد به خاطر خون بي گناهي كه در حكومت شما ريخته شد آرزوي مرگ كنيد .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 4 توسط محمد |