معلّم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیرپوشی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها،
لواشک بین خود تقسیم میکردند
وان یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق میزد
برای اینکه بیخود های وهو میکرد و با آن شور بی پایان،
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد…
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سؤالی سخت
معلّم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورتی نقره گون، چون قرص مه داشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو میشد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کسی دیوار چین را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلّم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نسیت ... .
خسرو گلسرخی




سه سال پس از مرگ دلخراش زهرا کاظمی عکاس- خبرنگار کانادايي، چشمان افکار عمومي هنوز درانتظارگشايشي دراين پرونده است تا کساني که به صورت مستقيم درجريان قتل اين شهروند ايراني - کانادايي حضور داشتند به دست قانون سپرده شود. سه سال سخت براي خانواده کاظمي، سه سال سخت براي وجدان عمومي جامعه وسه سال سخت براي عدالت که در چنگال عده اي سخت گرفتار است.
بيش از اينها آه آري
بيش از اينها مي توان خامش ماند
مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
مي توان با پنجه هاي خشك
پرده را يكسو كشيد و ديد
در ميان كوچه باران تند مي بارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك طاقي
گاري فرسوده اي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك ميگويد
مي توان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده ‚ اما كور ‚ اما كر
مي توان فرياد زد
با صدايي سخت كاذب سخت بيگانه
دوست مي دارم
مي توان در بازوان چيره ي يك مرد
ماده اي زيبا و سالم بود
با تني چون سفره ي چرمين
با دو پستان درشت سخت
مي توان دربستر يك مست ‚ يك ديوانه ‚ يك ولگرد
عصمت يك عشق را آلود
مي توان با زيركي تحقير كرد
هر معماي شگفتي را
مي توان به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف
مي توان يك عمر زانو زد
با سري افكنده در پاي ضريحي سرد
مي توان در گور مجهولي خدا را ديد
مي توان با سكه اي نا چيز ايمان يافت
مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامه خواني پير
مي توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت
مي توان چشم ترا در پيله قهرش
دكمه بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت
مي توان چون آب در گودال خود خشكيد
مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم
مثل يك عكس سياه مضحك فوري
در ته صندوق مخفي كرد
مي توان در قاب خالي مانده يك روز
نقش يك محكوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت
مي توان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند
مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت
مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
مي توان در جعبه اي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لابلاي تور و پولك خفت
مي توان با هر فشار هرزه ي دستي
بي سبب فرياد كرد و گفت
آه من بسيار خوشبختم
فروغ فرخزاد
سکوت!
خسرو گلسرخی
خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان
شب من پنجره اي بي فردا
روز من ، قصه ي تنهايي ها
ماهي ام ، ماهي دور از دريا
هيچ كس با دل آواره ي من
لحظه اي همدم و همراه نبود
هيچ شهري به من سرگردان
در دروازه ي خود را نگشود
كولي ام ، خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
كولي ام ، خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
پاي من خسته از اين رفتن بود
قصه ام قصه ي دل كندن بود
دل به هر كس كه سپردم ديدم
راهش افسوس جدا از من بود
صخره ويران نشود از باران
گريه هم عقده ي ما را نگشود
آخر قصه ي من مثل همه
گم شدن در نفس باد نبود
روح آواره ي من بعد از من
كولي در به در صحراهاست
مي رود بي خبر از آخر راه
همچنان مثل هميشه تنهاست
كولي ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
كولي ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
اردلان سرافراز
ترانه ي آخر ميان دايره ي حيرت اردلان سرافراز |