مدرنیته و رنسانس
اصطلاح مدرنیته (Modernite) نخست بار در مقاله ای از بودلر درباره نقاشی فرانسوی به نام کنستانتین گی " نقاش زندگی مدرن" 1845 به کار رفته است.
اما مدرنیته به چه معناست؟
دیدگاههای گوناگون و کوششهای متعدد اندیشمندان در جهت تعریف این واژه بیشتر از آنکه به روشن شدن این مفهوم کمک کند بر ابهام آن افزوده است .
ریشه واژه مدرن از لفظModernus است که خود از قیدmodo مشتق شده است modo به معنای امروز اخیرا و به تازگی است اما در مفهوم تاریخی به دوره ما بعدرنسانس اطلاق می شود .به عقیده ویلیام کانولی مدرنیته خود را در تقابل با دوره های قبل تعریف می کند که تاریکتر هستند، عقلانی نیستند، تولیدی نیستند فاقد مدنیت هستند، دموکرایک نیستند،متساهل نیستند و از لحاظ اقتصادی توسعه یافته نیستند مدرنیته در این مفهوم را برایند مثبتی از تمام این ضعفهای دوره های پیشین می داند مدرنیته در وسیعترین مفهوم ، مقارن با ایده های نو آوری ،پیشرفت و رسم روز بود و نقطه ی مقابل ایده های قدمت، کلاسیسم و سنت است.
مراحل مدرنیته :
یکی دیگر از مشکلات در تعریف واژه مدرن و به تبع آن مدرنیته تغییر معنائی این واژه در زمان های مختلف است پیتر آزبورن ایده ی مدرن را از زمان پیدایش در فرهنگ غرب در پنج مرحله چنین بیان می کند:
1)در آغاز اصطلاح لاتینmodernus به جای تقابل ادواری کهنه و نو که مشخصه دوران باستان پیشا مسیحی درکی از حال به گسستی بازگشت ناپذیر از گذشته را نشان میدهد.
2)نخستین چرخش معنائی عمده در مورد مدرنیته در طول قرن پانزدهم رخ داده این چرخش بدوا با پیدایش اصطلاحات رنسانس و رفرماسیون(دین پیرائی) نمود یافت که از آغاز یک دوران تازه ی بی نام خبر می دادند در این مرحله مدرن در تقابل با قرون وسطائی و نه باستانی قرار گرفته و تنها تا آنجا که به تقلید از قدما می پرداخت می توانست برتری خود در این تقابل را حفظ کند.
3)در مرحله سوم که از قرن هفدهم تا پایان قرن هجدهم را در بر میگیرد اصطلاحات رنسانس و رفرماسیون به نمایندگان ادوار تاریخی " اکنون اتمام یافته" بدل شدند. رنسانس تلاش کرده بود تا اقتدار باستانیان را به جای اقتدار کلیسا بنشاند. اما در این مرحله این خود باستانیان یا همان قدما بودند که از منظر حال و در جدال مشهور قدما و مدرن ها یا" نبرد کتاب ها" (اثری از جاناتان سوئیفت در همین باب )مورد حمله قرار گرفتند .
4)در طول مرحله چهارم ،در عصر روشنگری و پی آمد های آن بودکه این درک از نونگری به زمان و زمانه ی خود را کلا متفاوت و بهتر از زمانهای گذشته دانستن تثبیت شد
اکنون دوران مدرن دیگر صرفا در تقابل با دوران باستان یا قرون وسطا نبوده ،بل به صورت کلی تر در تقابل با سنت قرار می گیرد.
5)این مرحله پنجم پس از خاتمه جنگ جهانی دوم آغاز می شود . که طی آن چنانکه ریموند ویلیامز (1989) اشاره می کند مدرن دیگر نه به اکنون بلکه به همین چندی پیش و یا حتا آن زمان ارجاع داشته و گاه حتا شامل گذشته ای می شود که معاصر به خاطر حاکی از حال بودنش می تواند در تضاد با آن قرار گیرد.جدال قدما و مدرن ها جای خود را به جدالی میان مدرن ها و معاصران می دهد . معاصران به پسا مدرن بدل می شوند .
بنیانهای مدرنیته:
بی شک مفهومی چون مدرنیته که اینهمه دل مشغولی و جر و بحث را در مجامع علمی ایجاد کرده است خلق الساعه آفریده نشده و محصول تغییراتی است که طی دوره های زمانی نسبتا طولانی در اندیشه و محیط زادگاه این مفهوم ایجاد شده است این مفهوم را اگر واکاوی کنیم چهار ریشه و بنیان را در آن خواهیم یافت که شکل گیری مدرنیته محصول این چهار فرایند فکری و اجتماعی و بنیادی بوده است که عبارتند از :
1-رنسانس
2-رفرماسیون (اصلاح دینی)
3-روشنگری
4-انقلاب صنعتی