فوكو و مدرنیته/ خلاصه سخنرانی اگنش هلر
1384-02-27«اگنس هلر» يكی از دانشجويان ممتاز «مدرسهی بوداپست» بوده است كه در اوايل دههی 70 ميلادی از مجارستان به استراليا رفت از آن به بعد او به صورت فعالی در زمينهی فلسفهی تاريخ، اخلاق و تئوریهای مدرنيته كار كردهاست.
آگنش هلر استاد كرسی«هانا آرنت» در مدرسهی تحقيقات اجتماعی نيويورك است و هماكنون همان جا، «اخلاق كانت» و «فلسفهی ميشل فوكو» را تدريس میكند.
از كتابهای او میتوان از : كمدی جاويد، شكسپير به عنوان فيلسوف تاريخ، نظريهی مدرنيته، فراسوی عدالت، تئوری تاريخ، تئوری نياز از نگاه ماركس، آيا دموكراسی نجات پيدا خواهد كرد؟ نام برد.
او كه به دعوت دفتر پژوهشهای فرهنگی به ايران آمده، در روزهای 27، 28 ارديبهشت در خانهی هنرمندان ايران در بارهی «شكسپير در تاريخ» و «گذار به دموكراسی در اروپای شرقی» سخنرانی خواهد كرد. خلاصهای از سخنرانیاو را دربارهی «فوكو ومدرنیته»را در ادامه بخوانید...
هلر صحبتهایخود را با این سئوال شروع كرد كه چرا باید به فوكو بپردازیم؟ از نظر او فوكو فیلسوف معروفیاست و جزو آخرین نسل از فیلسوفان بزرگ فرانسه است.
او با طرح سئوال:«چرا من فوكو را انتخاب كردم؟» گفت كه دلیل انتخاب فوكو این است كه او پاسخ مهم و جالبی به مدرنیته داده.
هلر ادامه میدهد كه:«در حدود بیست سال پیش ما با مفهوم پسامدرنیزم آشنا شدیم و تمام فیلسوفان این دوره را فیلسوف پستمدرن نام نهادیم، ولی فوكو هیچگاه خودش را به عنوان فیلسوف پستمدرن معرفینكرد و همیشه با این مساله مخالفت میكرد و میدانست كه پستمدرنیزم دوران جدیدی در تاریخ غرب نیست، حتی پایان تاریخ هم نیست بلكه نگاه جدیدی به مسالهی مدرنیته است. بنابراین مدرنیته با ما هست. با انقلاب فرانسه زاده شده و از آن به بعد همیشه با ما بوده است. » و این دلیلی است كه اگنس هلر فوكو را انتخاب كرده تا دربارهی او و دربارهیمدرنیته صحبت كند.
به گفتهیهلر:«وقتیكه فوكو شروع به فكركردن و نوشتن در بارهی مدرنیـته كرد همزمان بود با مكتبهای مهمی مثل اگزیستانسیالیسم كه سارتر در بارهی آن صحبت میكرد، مكتب ماتریالیسم تاریخیای بودكه خود را دنبالهیماركس میدانست و دیگر مكتب روانكاویای كه خود را دنبال فروید و شاگردانش میدانست.
سارتر نظریهیخودش را در آن دورهای كه نقد عقل دیالكتیك را نوشت ،كه هم اگزیستانسیالیست بود و هم ماركسیست، در این كتاب بیان كرده بود و موضع او كاملا تاریخ باور بود.
تاریخ باوری به تاریخ به صورت یك روایت بزرگ توجه میكرد و مساله اش این بود كه تاریخ از هر مرحلهایكه عبور كرده این مراحل، مراحل عقلانی بودند كه به تدریج از این مراحل رد شده. مثل هگل، ماركس و سارتر بیشتر به این مساله توجه داشتند.
نگرش تاریخ باوری توجهیكه به مدرنیته داشت، این بود كه تاریخ یك فرایند است و این فرایند توانسته به صورت پتانسیلیدر دنیایحال شكل خودش را پیدا كند. در زمانیكه فوكو كارش را شروع كرد، كمونیست ها میگفتند، كمونیسم تاریخ واقعیاست زیرا كه ماقبل تاریخ در جاییپایان پیدا میكند و ما وارد تاریخ واقعیخواهیم شد. بعضی ها هم بودند كه به نظریهیانحطاط اعتقاد داشتند نه به نظریهی پیشرفت و ترقی، یعنیدر مقابل نظریهی تاریخیگری كه به پیشرفت اعتقاد داشت آنها به انحطاط اعتقاد داشتند و مفهوم انحطاط را در مقابل ترقیقرار میدادند.
فوكو در این وضعیت شروع به اندیشیدن و نوشتن كرد و وقتی شروع به كار كرد مفهوم روابط كلان را كنار گذاشت. بدون اینكه خودش را پستمدرن بداند شروع به مبارزه با تاریخیگری كرد. چیزی كه برایفوكو مهم شد، تاریخ باوری نبود بلكه نگرش جدیدی به خود مفهوم تاریخ بود و اینكه در تاریخ نمی توانید به یك تمامیتی توجه كنید و ما با تاریخ روبرو نیستیم بلكه با تاریخهای متكثر روبرو هستیم. »
هلر ادامه میدهد كه:«سارتر سریع متوجه شد كه فوكو در نقد او این مطالب را مینویسد و شروع به نقد فوكو كرد. از آنجا به بعد مسالهای كه مطرح شد این بود كه فوكو به تاریخ به عنوان یك امركلی نمیخواهد توج كند.سارتر درست می گفت اما نتایجی كه از این مساله به آن رسیدهبود، اشتباه بود و حتیهابرماس هم در نقدیكه از فوكو میكرد دراشتباه بود، برای اینكه سارتر می گفت فوكو به تاریخ به صورت یك امر كلینمیخواهد نگاه كند و هابرماس به فوكو میگفت كه تو یك فیلسوف محافظهكار هستی(كه اصلا چنین چیزی نبود.) فوكو به عنوان یك فرآیند نرم شروع به توجه به مسالهی مدرنیته كرد. چیزی كه برایفوكو مهم شد، مسالهیحقیقت بود و این مساله كه«حقیقت چه بوده؟»
هلر می گوید:« از عصر روشنگری به بعد ما میبینیم كه منشا دانش در جهان و در مورد طبیعت تغییر میكند، از اینجا به بعد به گفتهی «آرنت» مفهوم سنتی حقیقت در افول است و از «ماكس وبر» به بعد ما با یك مفهوم جدیدی از یك حقیقت علمیروبرو هستیم كه این مفهوم به نوعیمفهوم ابطالپذیری است. پس تمام فلسفهیمدرن به این نتیجه رسیدهبودند كه ما چیزی به نام حقیقت مطلق نداریم و یك پایه و اساس محكم دیگر وجود ندارد.( این موضعي است كه دریدا هم به آن اشارهكرده بود.) اما مسالهیاصلیفوكو این بود كه «حقیقت چیست؟» و برایپاسخ دادن به این سئوال پرسش دیگریرا مطرح كرد كه «حقیقت چگونه تولید میشود؟» و پاسخ فوكو این است كه حقیقت در یك گفتمان خاصی تولید میشود كه این گفتمان خود را همیشه به صورت یك اوتوریته مطرح می كند. فوكو ادامه می دهد كه مدرنیته عبارت است از گفتمانهای مختلف و ما به عنوان كسانیكه مدرن هستیم و در مدرنیته زندگی میكنیم در یك جامعهیگفتمانی هستیم. ما در مجموعهیگفتمانهایی زندگی میكنیم كه برخیرا از آن خود می داند و در این گفتمان قرار میدهد و برخی را از این گفتمان میراند و برخیدیگر نه داخل گفتمان هستند و نه رانده شده از آن ولیباز هم نمیتوانند به داخل آن بروند.
بنابراین نتیجه این است كه ما با فرایند ارتباطهایمختلف در گفتمانهای مختلف در ارتباط هستیم.»
هلر به تاریخ دیوانگی شاره میكند كه:« وقتیفوكو به تاریخ جنون میپردازد، سئوالیكه از خود میپرسد این است كه «یك دیوانه كه هست؟ » و جوابیكه به آن می دهد این است كه دیوانگی معناییاست كه در مدرنیته بهوجود آمده و به صورت یك گفتمان عینیخودش را مطرح میكند. این مساله از قرن نوزده به صورت یک گفتمان مطرح میشود كه قبل از آن چنین نبوده است. پس حقیقی كه در بارهیدیوانگیصحبت میكند در بارهی نهادهایی است كه به دیگران دیوانه میگوید. آن چیزیكه حقیقت است یا حقیقت نیست ما را به نهادهایی ربط میدهد كه میخواهد دانشی را كنترل كند یا به ان پروبال دهد.
گفتمان دربارهییك چیز گفتمانیاست كه دربارهیآن نهادینه شده است.این مساله ایست كه دربارهی دیوانگیداریم كه این گفتمان به صورت قدرتمدار میآید و دیگران را مجنون خطاب میكند.»
هلر ادامه میدهد كه:«وقتیكه فوكو در مورد علوم انسانیشروع به تحقیق كرد، مساله ایكه برایش مطرح شد تغییر گفتمانهایقابل تغییر علوم انسانیاست . فوكوی جوان در بارهی علوم طبیعیصحبت میكند ولی برای فوكویپیر مسالهیعلوم طبیعی مطرح نیست. فوكو در كتاب «نظم اشیا» ما را با گفتمان جدیدی آشنا میكند. گفتمانیكه در این كتاب با مسالهیدیوانگیفرق دارد و مسالهی اصلیاش مسالهی«مفهوم انسان» است. آن چیزی كه برایش مهم است این است كه گفتمان دربارهی انسان چگونه تغییر پیداكرده و نتیجه ایكه به آن میرسد این است كه آن چیزی كه در تمام این گفتمانها است یك امر پیشینیتاریخیاست و در تمام گفتمانها خودش را نشان میدهد. فوكو در آثار بعدیاش وقتی كه به اخلاق و رابطه ی اخلاق با قدرت میپردازد، میبینیم كه چگونه نتیجهی تمام بحثهاییاست كه قبلا مطرح كرده و در اینجا باز به غلط منتقدان فوكو میگویند او طرفدار پایان سوژه و پایان انسان است در صورتیكه فوكو در دوران آخرش به این مساله اشاره كرد كه تنها چیزی كه همواره برای او در كارش مطرح بوده، مسالهیسوژه بوده و نه چیزی غیر از آن.»
هلر ادامه میدهد:« فوكو در بخش دیرینهشناسیدانش وقتی می خواهد از كارش صحبت كند، از این تداوم راضینیست و به جای كلمهی دیرینه شناسیكلمهیتبارشناسیرا استفاده میكند. همچنین توجهیكه فوكو به افرادی مثل بلانشو و تای و دیگران دارد و آنها در بارهی پایان نویسنده یا مرگ نویسنده صحبت میكنند، ما را به این سمت میبرد كه بگوییم كه فوكو با آنها دارد راجع به پایان سوژه یا پایان انسان هم صحبت میكند ولی باید دقت كرد كه در اینجا فوكو دارد نیچهایعمل میكند و همانطور كه نیچه در بارهیمرگ خداوند صحبت كرد، او هم دارد دربارهیمرگ انسان صحبت میكند.
ما میبینیم كه فوكو در یك بخش از كارش در بارهی تكنولوژی علم و در بخشی دیگر دربارهی تكنولوژی قدرت صحبت می كند و اینها را به همدیگر ربط میدهد و قدرت به عنوان یك گفتمان دانش بهكار میرود یعنیبه عنوان یك فرمیاز قدرت بهكار میرود.»
هلر با اشاره به مسالهی نهاد ها و كتاب مراقبت و تنبیه گفت:«چگونه یك سری نهادها مثل نهاد زندان درگرد شكل جدیدی از دانش دارد شكل خودش را میگیرد و نهادینه میشود. بیش از مدرسه و نهادهای نظامیمسالهای كه برای فوكو مطرح است، مسالهی زندانها است. طبیعاتا دردورههای قبلی سیستم زندانها به این صورت نبوده و فوكو از خودش میپرسد، پس این چه معنایی دارد كه ما با این سیستم جدید زندانها روبرو هستیم؟، و جواب اینجاست كه گفتمان دانش با گفتمان قدرت باهم در ارتباط مستقیم قرار میگیرند و همه چیز تبدیل به قدرت میشود و طبیعتا در روابط انسانی هم یك رابطهیقدرت وجود دارد. فوكو در سیاست این مساله را به عنوان میكرو پولتیك مطرح میكند و صحبت او در اینجا فقط در بارهی دولت نیست بلكه در مورد نهادها است، اينکه چه نهادهایی از قدرت هستند كه در كنار دولت عملكرد دارند. مثلا مدرسه و زندان كه زندان جسم و بدن ما را به بند میكشد و فوكو تمام این مسالهیفلسفهیقدیم را كه میگوید كه این نفس ما است كه در بدن ما زندانی شدهاست را برعكس میكند و میگوید كه در حقیقت این جسم مااست كه در روح ما گرفتارشده زیرا روح ،خود دانش است و شناختی است كه بدن مارا زندانی میكند.»
هلر در ادامه میگوید:« وقتی كه فوكو دربارهی قدرت صحبت می كند باید به این مساله توجه كرد كه قدرت از نظر فوكو یك نوع مقاومت هم هست. یعنیآزادی به عنوان یك مقاومت در این رابطهی خود قدرت شكل میگیرد. فوكو در دوران آخر زندگیش در سمینارهایی كه در كلوژ دو فرانس داشته، در بحثی كه دربارهی حاكمیت مطرح میكند به این مساله توجه میكند كه دولت یك حالت شبانیدارد و می خواهد مردم را هدایت كند ولی حاكمیت مسالهاش ایجاد بیوپولتیك یا سیاست زیستی است. كه فقط میخواهد حكومت كند.
پس در اینجا ما به فوكویسوم میرسیم كه بعد از اینكه از تكنولوژیقدرت و تكنولوژی دانش صحبت میكند، به تكنولوژیخویشتن یا خود میرسد و در این دوره استراتژی جدیدی را شروع میكند. او به مسالهیاخلاق و اخلاق شخصیت، شخصیتیكه در دورهی مدرن خود را میآفریند، خیلیتوجه پیدا میكند. اینجا فوكو میگوید كه چگونه اخلاق مدرنیته خود را در قالب جدیدی قرار میدهد بحثیكه فوكو میكند ارتباط مستقیم پیدا میكند با تاویلی كه از مسیحیت میكند و اینكه مسیحیت به دنبال فلسفهی رواقی به نوعی بدن را تحت بندگی قرار دهد و میل را شخصی كند. به دنبال این مساله تنبیه و گناه اولیه میاید. فوكو شروع به كاركردن در باره ی یونانیان و رومیان باستان میكند و متوجه این موضوع میشودكه اخلاق رومی و یونانی با اخلاق مدرنها كاملا فرق دارد و ما در آنجا با فضائل روبرو هستیم و نه اخلاقی كه میخواهد جسم را به بندگیبكشد. فوكو هیچوقت آن را به عنوان مدل استفاده نكرد ولی برایش این مساله بود كه چگونه این بحث جنسیت كه در مدرنیته مطرح شده است، در امتداد آن بحث مسیحیت ما را دراخلاقیات جدیدی قرار میدهد و اعتقاد داشت كه جنسیت ابداع مدرن است كه به دنبال فرویدیسم مطرح میشود. پس در دوران مدرن مسالهایكه با جنسیت مطرح شد این است كه میل جنسی جایتمام لذتهای دنیایكهن را گرفت.»
هلر گفت:«سئوالی كه پیش میآید این است كه با این گفتمان جنسی كه توسط فرویدیسم پدید آمده، چه باید كرد؟ جوابی كه فوكو به آن میدهد این است كه «حس» باید مبنایاخلاقیات ما بشود و در مقالهی«نیچه، تبارشناسی و تاریخ» فوكو مینویسد كه جهان ما دیگر جهان پارادایمها نیست. ما به هر حال در این دنیا متولد شده ایم و در همین دنیا هم میمیریم، دنیاهایبهتری هم وجود ندارد و این جهان هم جهان خطرناكی است ولی همیشه این جهان خطرناك بوده و چیزی به نام اتوپیا وجود ندارد ومدینهی فاضله نمیتواند مدل كنشیما شود. افق ما یك افق بسته است. فوكو در پایان عمرش به كانت وبه خوانشاش از او و مقالهی «معروف روشنگری چیست؟»میرسد. صحبتیكه میكند این است كه كانت واقعا فرزند دوران روشنگری است. در اینجا موضع فوكو هایدگری نیست و فوكو موضع خود را بیان میكند.»
هلر در پایان سخنانش میگوید:« چیزی كه در بارهی فوكو خیلیمهم است، این است كه او یك متفكر شخصی است كه به دنبال هیچگونه «ایسم»ی نیست. فوكو به دنبال ایجاد هیچ مكتبی نبود و فراسوی تمام این مكتبها بود و خود را یك متفكر شخصی میدانست تا جایی كه خبرنگاری از او پرسید كه آیا شما ساختارگرا یا پساساختارگرا هستید و او در پاسخ گفت: من میشل فوكو هستم.
شاید فوكو ازاولین كسانی است به ما گفت كه جزو هیچ مكتبی نیست . و این شجاعتی است كه امروزه باید به ان توجه كنیم و یكی از دلایلی است كه من به خاطر آن در این جلسه راجع به فوكو با شما بحث كردم.»

